سرود زندگی
گاه نوشت
عده ای جانور پرست جدیدا از روی بیکاری و بی ساندیسی !! شروع به یاوه گویی هایی کردند تا خواننده ای مردمی را با گفتار نجس خودشون بکوبن . قسمت جنجالی شعر زیبای (شر اعظم ) با ترجمه حقیقیش رو براتون میزارم تا خودتون بخونید و جوابیه محکمی به ابله اندیشان ساده لوح بدین : به تثلیث دو سر کوه مخفی وخط ناخوانا به امید اینکه تمام مخفیات که برای مردم حالت مبهوم داره ، مفهوم بشه نشانه های شیاطین ، از اتش و مقدسات اتشیان از شیطان و بدی هایش میگه "رژی ناکی و ناوش" به معنی : فرزندان شیطان ونادانی هایشان (دوستان عزیز یاوه گو : راجع به چیزی که نمیدونی صحبت نکنین لطفا؛ حروف ابجد اینجوری نوشته نمیشه بلکه برای هر حرف یه عدد خاصی وجود داره که با هم ترکیب میشن و یه کلمه رو میسازن .) برای نوادگاه نمایندگان خداوند ، مسلمانان(سنی) واقعیت رو ببینید تو تیری سیکس راخنا حنی لنا حونی ژرا عنی و عدی دنیا در حال فرو پاشیست و نشانه شیطان 666 بدانید که در راه است مارح وت یارب زج هدجس اگر کل این جمله را برعکس کنید میشود "سجده جز برای تو حرام" حال با توجه به تمامی ادبیات و وصف های بالا منظور از سجده برای تو، شیطان است یا خدا؟ دارا جهان ندارد ، سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکید ، البرز لب فروبست حتی دل دماوند آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید ، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها بر کام دیگران شد نادر زخاک برخیز ، میهن جوان ندارد دارا کجای کاری دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد آییم به دادخواهی ، فریادمان بلند است اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد سرخ وسپید وسبزست ، این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد.. (سیمین بهبهانی) با تقویم بیگانم روزشماریست ، لیکن در درج وقایع مهم تاریخ ایران بسیار کم لطفی شده و از این رو هر سالش ، باطل است . اما منی که از تاریخ و فرهنگ کشورم آگاهم شمایی که از بزرگی نام ایران آگاهید جمع ما ایرانیان ، که به تاریخ کهنی میبالیم که بزرگانی چون کورش ، داریوش و نام آوران دگر را در خود جایی داده با صدای بلند فریاد میزنیم : ای پدر ، نامت گرامی و روزت فرخنده . تقویم هجری قمری را ورق مزن روزی نیک نخواهی یافت ... تاریخ ، در قلب ماست ، روزشمار در اندیشه و تدبیر ما ایرانیان جایی نهان دارد که هیج دژخیمی یارای محو نمودنش را نداشته و ندارد و نخواهد داشت . ۷ آبان ،تولد کورش ،شاه ایرانزمین و روزه پدر بر تمامیه شما پدرانی که ایرانی بوده و فرزند خویش را با تعالیم و اندیشه ایرانی در برابر این توفان جهل و نادانی که چندیست ایران را فرا گرفته ، پرورش داده اید و به این آگاهی افزوده اید ، تبریک و تهنیت میگویم پدر ، دستان نازنینت را میبوسم که برای اولین بار قلم در دست گرفتی و نوشتن نام عزیز ایران را به من آموختی . کشته ای دیگر در ایران یک انسان نیست ، اما جانداریست که بر این خاک میزیست غروری بود برای ایران و ایرانی دریاچه ای بود در ارومیه به نام همان شهر (دریاچه ارومیه) پدر بزرگ و مادر بزرگ از شفایش دم میزد و آب این دریاچه را دارویی طبیعی میشمرد . چه بسیار پرندگان رنگارنگ که بر این دریاچه شور ، میزیستند و به زیبایش می افزودند . در هر فصل ، رنگ و بوی دگر داشت و زیبایش هر سال هزاربار بیشتر میشد . گر در این دریاچه خواهان شنا بودی ، مهربان پنداری بر شانه هایش همواره تورا در سطح خود نگاه میداشت ، عجیبتر آنکه بزرگترین دریاچه نمک دنیا بود ، اما ، درش حیات به وفور یافت میشد . گر در کشوری به غیر از ایران ، چنین موحبتی بود ، دولتمردان آن را نور چشمی میخواندند و به صفاتش صدها حرف نگفته می افزودند . افسوس در این دیار ( مزد گور کن از آزادی آدمی افزون است) تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم بازیچه ای شد و نمادهایش همگی زه یاد رفت و حال حتی طبیعتش هم از این بازی سیاه در امان نماند . در این سی و درد سال گذشته ، خبر از نابودی شنیدیم و بانو ایران را روز به روز ویرانه تر دیدیم اینبار نه تنها آذری و آذرآبادگانی ، بلکه سراسر مردم در این سرزمین مسئول نابودیه این دریاچه خواهند بود سکوت دیگر کافیست . کجاست کاوه آهنگر که شمشیر کشد و فریاد زند و ویران کند قصر سیاه ماردوشان را ؟! کجاست بابک خرمدین که بر این ظلم فائق آید و ریشه تازی بخشکاند و بنیه اش بدرد ؟! کجاست آرش کماندار که با تیری قلب حاکمان ضد وطن را نشانه گیرد ؟! اینبار ایرانی ، تو هستی که تایین خواهی نمود آیا این پاره تن را ویرانه خواهی ویا آباد و خرم ؟ به یاد فریدون فرخزاد ( اخذ مدرک دکترا در رشته علوم سیاسی از کشور آلمان ، هنرمند ، خواننده ، شاعر شومن و از همه والاتر عاشق به وطن عزیزمان ایران) خانه ای بی زرق و برق. سفره ای در وسط حال باز مقداری گز اصفهان در گوشه این سفره قوریه چای و چند تکه نان در طرف دیگر . به رسم میهمان نوازیه یک ایرانی دریغ ، میهمانی عزیز نیامد ، آنکه بر در کوفت ، هدفش کشتن چراغ بود ... دشمن جان که ناخوانده بر کنار این سفره نشست... در آشپزخانه زمین غرقه خون . هر چهار شعله اجاق گاز روشن ، اتاق در حد جنون گرم و بوی تعفن فضای خانه را در بر گرفته. پیکری در آشپزخانه بر زمین ، پاره پاره ، بی تحرک ، آرام ... نشان از حمله کفتاران به یک شیر ... خیانت ... خنجر از پشت ... نمیدانم نامش را چه بگذارم ، نمیدانم چطور میشود صحنه ای چنین غم انگیز را به تصویر کشید . او کیست که چنین خسمانه و دیوانه وار دریده اندش ؟! چهرش برایمان آشناست ... او را در تلوزیون دیده ایم ، نوای گرم و دلنشینش اشعار ماندگار و پر زه امیدش را بارها شنیده ایم . مردی که جلوتر از زمانه خویش بود والاتر از اندیشه های یک روشن فکر در زمان کینه و نیرنگ ، قبل از وقوع انقلاب . زمانی که ، اندیشه هایی بر فرهنگ و تدبیر ایرانیان در حال تزریق بود که زن ایرانی را بی ارزش و ناچیز جلوه دهند و یک ستون از دو ستون این مرز و بوم (بانوی ایران) را فرو پاشیده ، بنا را از بنیه بکنند ، اما او درمقابل دوربین با قدرت می ایستاد و دست بانوی ایرانی را میبوسید . از این سو همواره مورد حمله روشن فکر نمایان ابله اندیش آن زمان بود . او خود یک انقلاب بود . انقلابی پر زه اندیشه هایی نیک و مدرن . کت و شلوار و پاپیون . درنگاه اول یک مرد با چهره ای غربی اما ، افکاری پر زه فرهنگ و ادب ایرانی . تحصیلاتش در خارج کشور ، حتی میتوانست زندگی را تا به آخر بیرون از وطن سپری کند ... نه نمیتوانست ، او عاشق ایران بود. لبخندی همیشگی بر لب داشت و با همه کس به سرعت گرم و صمیمی میشد . شاید همین نقطه ضعفی بود که بر ضد جان نازنینش تمام شد . زمانی که اشعار خواهرش (فروغ فرخزاد) را میخواند در افکار ، حس آن لحظه که فروغ در خود میداشت به عین میدید و بی اختیار اشک از چشمانش جاری میشد . هر لحظه به دنبال استغدادها در حرفه خویش میگشت و آغوشش رو به سوی همه باز ، حتی در رشته های دیگر همیشه خواهان بردن نام ایرانیان بود و جوانان ایرانی را بزرگان آینده وطن عزیز میشمرد . فریدون عزیز ما ، سیاسی نبود ، ولی بی آنکه خود بخواهد در این گرداب شوم ، گرفتار بود . اگر از ظلم ، بد میگفت بی اختیار ، گفتارش سیاسی تعبیر میشد . وقتی از فرهنگ ایران دم میزد ، او را مخالف دین میخواندند . وقتی از شعر سعدی و مولوی میخواند ، با تمسخر جوابش را با دوشنام میدادند . حتی زمانی که از کشور دور بود آنجا هم این افراد چون سرطان ریشه دوانده و نمک بر زخم ایران و ایرانی میپاشاندند . وقتی با احترام و محبت با بانویی گفتمانی داشت ، او را ضالع مینامیدند ... وای وای ... وای بر تو ای تقدیر و این زمانه شوم با دیگر بزرگان این مرز و بود مگر نیک تا کردی که با فریدون ما نه ؟! زمانه ای که درش ، کج اندیشان ، نو اندیش بودند و چپاول گران ضد ناسیونالیسم . گفتار فریدون نه تنها داغی بر دل سلطه گران خون خواه بود به مزاج بسیاری هم که از این آب گلالود شده مشغول ماهی گرفتن بودند نیز خوش نمی آمد . اشخاصی که ، انقلاب ایران ، آغاز دوشیدن مال ملتی بود که در اندیشه ، ایران را کویتی دیگر میدیدند ، که البته سرابی بیش نیافتند . هر چه از این ایرانی بگویم حق مطلب را به جایی نیاوردم و نیمی هم از بزرگی و مقامش، به تصویر نکشیده ام . فریدون ، یادیست که همیشه بر ذهن و دل و قلب تک تک ایرانیان باقی خواهد ماند بدینسان است که بعد از گذشت اینهمه سال ، او زنده است و گفتارش به مانند پتکی همواره دله دژخیمان ایران را میلرزاند . یادت زنده و نامت چراغ راه فردای ایران ، فریدون فرخزاد . نامه ای به روسپی ، نوشته فریدون فرخزاد : تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم . شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است... بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین . شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!!!… دعایم کن // دانلود دو موزیک زیبا و بیاد ماندنی : آب بازی تن شیطان بسوزاند جوان مایع امید را در دل بجوشاند جوان آب بازی در این فرهنگ ایران جشن بود مایع حیات و امید شادمانی رسم بود فرهنگ و تاریخ خودت از یاد مبر چون که خطاست فرهنگ تازی نهادن ظلم بـٌـــود ، شرک و ریاست . در این جشن سراسر رنگ و زیبا که شادی پر کند قلب و دل ما حکومت بین ، زه شادیت پر پر است شاد شو شاد زی نوشو با شادیت . حاکم گریان و بی چاره ، حکمش منع و قتل است گر تو سربازه وطن باشی سینه زهاک خون خواه ، دریدست ای جوان ... ( گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار کرد ) شوریده ای از دیار عشق ، دل ، ملکوت شوریده ای از دیار هستی ، هستی انسان هستی آمیخته با عشق ، ایمان و اعتقاد مردی که پنجاه سال مقیم خانه خدا بود مردی که مریدان بسیار داشت ، مراد نا مرادان بود و مرد مردان یکبار در خواب دید که در روم هست و به بتی سجده میکند خواست که تعبیر این خواب را دریابد به مریدان گفت و عزم سفر کرد پاره ای از مریدان ، او را همراهی کردن به بلاد روم رفت ، به کفرستان . همه جا را گشت در ایوانی ، دخترکی را دید . ترسا ، زیبا رو ، با چشمانی به رنگ دریا ، با گیسوانی به رنگ خورشید سوخته یک دل نه ، صد دل عاشق او شد . او که مسیحا دم بود و هر نفسش هزاران مشتاق ، هزاران مرید را شفا میداد او که (هر چه بیماری و سستی یافتی از دم او تن درستی یافتی) بیمار عشق شد . به دخترک پیام داد که من دل و دین از دست دادم و تورا خواستارم ... دخترک به او اعتنایی نکرد ، بی تفاوت از کنار این شیخ شوریده گذشت . دل به او نداد ، او را تمسخر کرد که ای شیخ ، در این سن و سال ! در این سالهای سالخوردگی در این سالها که یک گام بیشتر تا مرگ نداری چه سودای عشق است ؟ شیخ دوباره پیام داد که هر چه بگویی میکنم گفت : بت را بپرست ، بت را سجده کن دل و دین را کنار بنه ، ایمان را فنا کن تا من راه به سوی تو بگشایم . شیخ ، بت پرست شد ، اما دختر به عهد خود وفا نکرد گفت من سیم و زر بسیار میخواهم شیخ گفت ندارم ، آنچه بگویی تو میکنم . گفت بیا و در خوکدانی من به کار مشغول شو . شیخ لحظه ای شک و تردید نکرد ، به خوکدانی رفت و خوکبان شد . در کنار خوکان می خوفت و تا صبح میگریست . بخاطر عشق . باز دختر به عهد خود وفا نکرد ، گفت باید شراب خواره شوی شراب خواره شد . مریدان دلنگران شیخ ، بگرد او میگشتند و میگفتند : ای شیخ این چیست که تورا به ماورای خود پرتاب کرده است ؟! اگر قرار است زُنار* ببندی ما نیز زُنار ببندیم و گرد تو باشیم و از مریدانت باقی بمانیم . مریدان دل نگران ، شوریده ، ناراحت به حجاز برگشتند و ماجرا را برای یکی از دوستان شیخ باز گفتند . گفت : وای بر شما ، شیخ را رها کردید و زٌنار نبستید ؟ مگر شما مرید او نبودید ، مگر او مراد شما نبود ؟ اگر او کافر شد باید که کافر میشدید . بازگردید و شیخ را دریابید . آنها بازگشتند و چهل روز مُعتــَـکـِـف* خدا شدند مٌعتََکف خلوتهای خویش گریستند ، تضرع کردن ، التماس کردند ، ناله کردند تا بلکه خدا صدای آنان را بشنود و خدا شنید . آنها رفتند و شیخ را آماده سفر دیدند . بازگشت دوباره به دل و دین ، بازگشت به ملکوت بازگشت به سوی خدا خوشحال و خندان شدند و شیخ صنعان راه افتاد . از دیار کفرستان به سوی حجاز ، کعبه . همزمان دختر ترسا ، دختری که چشمانی چون آبی دریا داشت ، و موهایی چون خورشید برشته در خواب صدای خدا را شنید که برو برو که او راه خود را بخاطر تو گسست . دختر برخاست ، آسیمه سر ، دل نگران شوریده ، آشفته ... و دوید دوید به سوی شیخ به سوی شیخ که با مریدانش عازم حجاز بود . به شیخ خبر دادند که دخترک از پس تو می آید . دخترک به سوی تو روان است نه دخترک به سوی تو دوان است شیخ برگشت و دختر را در میانه راه دید . با جامه چاک چاک و چشمانی که خون گریسته بود شیخ او را در آغوش کشید دختر در حال احتظار بود ، گامی بیش با مرگ نداشت لبخندی زد و جان داد . . . ( قطره ای بود او در این بهر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز ) بخش شیخ صنعان ، نوای پر امید و به یادماندنی شبانه ......................................................................................................... (زُنار) : اینجا کنایه ایست به کافر شدن (مُعتــَـکـِـف) : با خداوند خلوت کردن ، عبادت در خفا دخت بهشتی (ایران) ، به قدری دوستت دارم که ... . .. دقیقا در این لحظه فوران احساسهای درخشان ، به زبان آوردن ادامه حقیقت دلم بغض ، وزنه ای سنگین در گلویم ، دلیل سکوتم میشود سکوت از بهانه هایی نا گفتنی چرا آرام نمیگیری ؟ بهارت کجاست ؟ سالهاست ، فراموشت شده ، دیگر به یاد نداری ؟؟؟ قلبت را میگویم ، تنها سه کلمه ( تفنگ ، گل و گندم ) تفنگش شکست و گل و گندمش تاراج ... آسمانت پر زه دود شبهایش هم که خالی جنگل ستاره ، صحرایی شد ، بی ستاره لاله هایت هم که خاموش . لاله هایت را گویم وطن ، آیا خوابی ؟ همان لاله ای را گویم ، قطره قطره خون جوانی ، نه دلیلش وعده بهشت خیالی ، بلکه حقیقت سطح خیابانی بود که بر او بوسه زد و جاری شد . آیا نامش (فدایت) است یا عمل قربانی ؟؟!! نمیدانم ... نمیدانم ... تنها یک چیز است که من را عاشقانه به تو دلبسته کرده و آن نامت (ایران) امید را در اسمت امید را در تک تک جوانه هایت صدای چشمه گونه ات را قویتر از گذشته ، حس میکنم . تفنگ و رویش گل ، پیوندی جدا نشدنی داشته و گندم هم ... جان ، جان ، هدیه ای مثال زدنی . تفنگ در یک دست و گل لاله ای بر سینه کوله پشتی پر ز نان داغ تنوری ، بوی گندم ... با توام تا به آخر یادها . نه نه این یک شعار نیست . با توام ، چرا که اولین لحظه عمر ، خورشید تابان را در تو دیدم و سینه ام از هوای تو پر ، زاده شدم . با خوشیت خندیدم و به غمت گریستم حال به حال من بنگر خدای من ایران ببین غریبه نیستم ... (من دانه برگی از سرو سبز ایرانم ) ترانه زیبا و خاطره انگیز ( سر اومد زمستون ) با نوای دلنشین بانو شقایق کمالی . باشد که نوای این شعر امید را در دلها باره دیگر زنده کند و پیامش مرحمی بر زخمهای کهنه و چرکین شده دلها شود . ای ایرانی ، زمستان رفتنیست ... (می توانید از اینجا ویدئوی این ترانه را ببینید و اگر مایل بودید دانلود کنید ) تبسم خنده ای بر تاریکی شب . نگاری در سکوت و بیدار ، نشسته بر آسمان فیروزه ای پر زه یادهایی که دخترکی بیگناه ، شب به روی آن اه میکشد و میگوید ، ای ماه به آسمان سوگند ، کنون حلالی باش که زیر طاق استوار آسمانی ، نگاه چشمان خداوندی بینم ، مهربان ز جنس نور . آتش را به معنای حقیقت ، گرمای امید . همین باشد که نوری هر زمان در دل ، توان گرمای طاقت افزای شوق آتش، در این شومینه خاکستریه عشق ، پاک و بی پروا بسوزم . ولی باشد یاد تو مرحمی همچون یخ .. بسان کودکی بازیگوش و مهر مادری ، خراش زخم دلم با قطعه ای یخ ، دستان مهربانش ، که آرامش بگیرم . چه خوب که یاد کودکی باشم ، در کنار ساحلی ، با ماسه و شن ، قلعه ای سازم ، در افکار ، استوار ، لاکن چه خوشنود شوم وقتی لذت نابودیش را من ، با دو چشمانم ببینم ، چرا که هر بار ، پریان دریای پر حاصل ، ماسه و شن برایم از نو بیارد تا که باز ، قلعه شور دلم را کاملتر از نو من بسازم . کنون در جاده ای بی انتها چشمانم امیدوار به فرداهایی نو ، از دور صدایم میزنند ، حاصل نه اینجا ، بلکه در فرسنگها راه . اما چه خوش آن نگهدار درویش هر لحظه در این راه ، با لیوان آب در دست . انتظار کشد تا به آخر . مست از آن آب گوارا که از دستان دوست نوشیدم و حال به اقیانوس قلب خویش ، بازگشتم . سواره گیری زه بینــــوا ، افسار بــــُـــوَد ، دین بدزدیدی زه ملت مال ، بهانه ات ، دین پاک رو شیخ گنه کار که تو چو گرگ در پی بزغاله ای و ناله ات از ، دین گر بینی عوام بانک فریاد کنند ، امام ، امام دین بی دینی گرفتند ، چاه نفت است ، دین
به الت مقدس حالت نامیر اتش
شر اعظم یاختو سینا رژی ناکی وناوش
لی یوادش کوخنی ربی سنی خوراتنو لهلی به عینی

![]()







.jpg)







![[تصویر: ymnorbktyh4rqlo3vges.jpg]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/ymnorbktyh4rqlo3vges.jpg)

